خــــوب خـــــوب خـــــــــوب!!! آره درسته ميخوام راجع به دوست داشتن ، دوست داشته شدن و هرچي توش Love
هست بنويسم ! همه ي ما تو زندگيمون حد اقل شيه بار رخ داده كه فكر كنيم يه نفرو از تموم آدماي دورو ور و يا حتي از خودمون بيشتر دوست داريم! ( اگه براتون رخ نداده خواهشاً قبل از خوندن اين مطلب برين سرتونو بزنين به ديوار بعد بشينين به درگاه خدا شكر كنين كه يه قلب كوچولوي سنگي بهتون داده!)
حالا درجه ي دوست داشتنمون فرق داره، يكيو انقد دوست داريم كه اسمش تا ابد رو تخته سياه قلبمون حك ميشه و يكيو تنها براي مدت كمي مثلاً چند ماه در ياد داريم و ديگري براي چند ساعت فكرمونو مشغول ميكنه و يكي ديگه براي چند دقيقه( مثلاً بغل دستيمون تو تاكسي
!،پسر خاله همسايه روبرويي
يا لوله كشي كه اومده واسه تعمير WC
).
دلايل دوست داشتنمون هم فرق ميكنه، يكيو واسه قيافش
دوست داريد ، يكيو براي اخلاقش ، ديگري رو واسه تيپش، يكيو واسه پولش، يكيو واسه ماشينش و...
و يكيو واسه هرچي هستو نيست دوست دارين
...كسي كه ميشه ملكه ي ذهنتون!شماكور ميشين! بله كور به همين راحتي، ديگه نه خودتونو ميبنين نه واقعيت ها رو همه و همه ميشن اون! (حالا ممكنه طرف يه آدم زشت و كچلو چاقو كوتوله باشه با 4 تا زن عقديو 2 تا صيقه اي با اخلاق ديكتاتوري كه دست بزن داره و خيليم خسيسه، ماشينشم يه پيكان جوانان آلبالويي جيگره كه عصرا باهاش ميره مسافر كشي ) همينه كه ميگن عشق كوره
!!!
البته هممون ميدونيم عشق با دوست داشتن فرق داره ولي شايد برا شما اتفاق افتاده باشه كه با يه نگاه عاشق شده باشين يا فكر كنين عاشق شدين. اكثر ما آدما وقتي يكيو خيل دوست داريم ميگيم عاشقيم اما (داداش) نه اين عشق نيست...تو فقط اونو خيلي دوست داري... اينجوري بهترم هست چون:
* مرز بين عشق و جنون يه قلب نازك نارنجي و شكستنيه، همينطور عشق و نفرت...*
يه داستانيو يه جا خوندم بد نيست برا شمام بگم ( البته شايد نكات نگارشي دقيق نباشه چون با كمك عقل ناقصم دارم مينويسم ، خلاصه شرمنده اخلاق ورزشكاريتون
) :
در روزگاراي دور وقتي كه هنوز خداي بزرگ به فكر آفريدن شرورترين موجود عالم(انسان) نيفتاده بود، يه روز دورنگي و عشق و دروغ و مهربوني و ديوانگي كه باهم دوست بودن داشتن باهم صحبت ميكردن. چون حوصلشون سر رفته بود دورنگي پيشنهاد داد كه قايم باشك بازي كنن
. پس همه قبول كردندو قرار شد ديونگي چشم بزاره و تا 100 بشمره! پس اون شروع كرد به شمردن و بقيه رفتن قايم بشن. دورنگي رفت بين سايه روشن بوته ها،مهربوني تو حرارت خورشيد گم شد،دروغ به پشت كوه رفت و عشق هم خودشو ميون گلبرگاي گل سرخ قايم كرد.
ديوونگي وقتي به عدد 100 رسيد شروع كرد به اطراف نيگا كردن تا دوستاشو پيدا كنه
! ابري جلو خورشيدو پوشوند ...مهربوني افتاد پايين، باد بوته هارو جابجا كرد، دورنگي هم پيدا شد... ديوونگي رفت بالاي كوه و درو ورو ديد دروغم لو رفت، ولي ديوونگي هرجارو كه نگاه كرد اثري از عشق نديد! فكر كرد عشق كجا ميتونه باشه؟!... پس رفت بين گلا و بين اونا چنگ انداخت كه بتونه عشقو پيدا كنه ولي ناگهان صداي جيغي شنيد و فهميد چنگاي حرصش رفته تو چشماي عشق
و اون ديگه هيچ جارو نميبينه! اون خيلي ناراحت شد و از عشق پرسيد چي كار ميتونه براش كنه؟ عشق گفت : هيچ كاري از دستت ساخته نيست...فقط ميخوام هر جا ميرم با من همراه شي... و اينجور شد كه عشق هميشه با ديوونگي همراهه...
(( ببخشيد اگه بد بود آخه من زياد انشام خوب نيست
و بعضي شخصيت ها به دليل فراموشي اينجانب، ذهني بود
.))
|
+| نوشته شده توسط
سینا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
|